دل تا... دلتا
به دنبال چه می گردی که حیرانی؟ خرد گم کرده ای شاید نمی دانی
یکی می رود سال و آن نو به نو به تلخی فنجان فالم گرو شب افروز شهد شکرریز لب بدین نوبرانه چه آیی؟ برو چقــــــــــدر ماهی تو!!! از دور مهتاب ِ مهتاب، شیفته ی باریدن، نور می تراوی وقتی میرسم ات... سرد و خاکی، غرق در پستی های بی بلندی بر چاله چاله خشکی ات آب می پاشی از روی غصه نخور ماه ِ من! قمر که باشی سیارکان تمـــــــــــام برادرند و تو... چه قدر ماهی تو؟؟؟ چقــــــــــدر ماهی تو!!! درهمه جای، جای میگیرد و جایی نمی گیرد! لابه لای کهنسال انگشتان تو جای کدام حسرت من است که ایــــــــــنقدر خالیست؟!!! برای تو چه فرقی می کند وقتی " عبورممنوع " از دروازه ی آموخته هایت نمی گذرد؟ این بار هم بگذر... بی حرمت تمام محارم ... وقتی که کرکس ها کبوتر را بسوزانند خار و خسی گل های پرپر را بسوزانند وقتی تبرها دست در دست درختی خشک، سرشاخه های تازه و تر را بسوزانند دیگر حریم باغبان را کی نگه دارد؟! وقتی سر سرو تناور را بسوزانند. زمان جاری جوانه هاست ... و شکوفه! اضطراب فرداروز چه عجیب می سوزد تمام جنگل در میان آب و هوا! محاسبه همیشه کارگشا نیست اما به حساب انگشتانم قد یــــــک سال حسرت گندم قد کشیده ای هبوطت بی غم برهنه تر از پای تو بود دریا وقتی ساحل می شنید بوسه ی دستانت را بر پیکر بی جان انتظار و تو خود طلوع کردی پیدایش اندوه صدف ها را . " آدم شدنت مبارک "


| Design By : Pichak |


