دل تا... دلتا
به دنبال چه می گردی که حیرانی؟ خرد گم کرده ای شاید نمی دانی
تفسیرِ مای بی من، نقدی خجل ندارد! حرفِ اَدایِ حالم چون صامتی مصوت گُل می نهد به گلدان، غافل که گِل ندارد ابلیس منم، با دسیسه ای... که تو چیده ای! آدمک! آخر دنیا این است که تو گریه نکنی وبخندی و بگویی که شب اینجاست، همینجای سیاه تو که از کاغذی و روز نمیدانی چیست از چه فریاد کنی ، آه، خدا هم تنهاست؟ آدمک نیست سَوادت که بدانی شوخی در همه زاویه زیباست، و پند... راستی... نغمه ی این درد کجاست؟ که تو اش پر زده ای تا تَهِ مرگ! آدمک! قصه، همه رویِ حقیقت دارد آنکه این قافیه را باخته ،ای وااااای ببین! تب دارد نکند فکر کنی راست همانیست که گفت تو خودت باش و به ناباوری اش شاد بخند خنده ای از سَرِ شوق، شایَدَم از سَرِ عقل! آدمک! آدم باش!!! یکی می رود سال و آن نو به نو به تلخی فنجان فالم گرو شب افروز شهد شکرریز لب بدین نوبرانه چه آیی؟ برو چقــــــــــدر ماهی تو!!! از دور مهتاب ِ مهتاب، شیفته ی باریدن، نور می تراوی وقتی میرسم ات... سرد و خاکی، غرق در پستی های بی بلندی بر چاله چاله خشکی ات آب می پاشی از روی غصه نخور ماه ِ من! قمر که باشی سیارکان تمـــــــــــام برادرند و تو... چه قدر ماهی تو؟؟؟ چقــــــــــدر ماهی تو!!! درهمه جای، جای میگیرد و جایی نمی گیرد! لابه لای کهنسال انگشتان تو جای کدام حسرت من است که ایــــــــــنقدر خالیست؟!!! برای تو چه فرقی می کند وقتی " عبورممنوع " از دروازه ی آموخته هایت نمی گذرد؟ این بار هم بگذر... بی حرمت تمام محارم ... وقتی که کرکس ها کبوتر را بسوزانند خار و خسی گل های پرپر را بسوزانند وقتی تبرها دست در دست درختی خشک، سرشاخه های تازه و تر را بسوزانند دیگر حریم باغبان را کی نگه دارد؟! وقتی سر سرو تناور را بسوزانند. محاسبه همیشه کارگشا نیست اما به حساب انگشتانم قد یــــــک سال حسرت گندم قد کشیده ای هبوطت بی غم




| Design By : Pichak |


